تبلیغات
شهید مهدی مکارچیان - مطالب شهید مهدی مکارچیان
منوی اصلی
وصیت شهدا
وصیت شهدا
روزشمار فاطمیه
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • پخش زنده حرم دانشنامه عاشورا
درباره

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ساعت فلش مذهبی تاریخ روز
روزشمار محرم عاشورا جنگ دفاع مقدس ابزار و قالب وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
کاربردی
حدیث موضوعی



رهبر انقلاب درباره‌ی جایگاه ویژه‌ی زیارت اربعین فرموده‌اند: «شروع جاذبه مغناطیس حسینی در روز اربعین است». در سال‌های اخیر استقبال از سنت پیاده‌روی اربعین بسیار بیشتر از گذشته بوده
است. دلایل استقبال بیشتر به این مراسم و اهمیت هرچه باشکوه‌تر برگزار شدن آن را با حجت‌الاسلام علیرضا پناهیان، استاد حوزه و دانشگاه در میان گذاشتیم‬.

 
امسال رهبر انقلاب توصیه به حضور بیشتر در مراسم اربعین کربلای معلی فرموده‌اند و به مسئولین مربوطه نیز دستور داده‌اند تا آنجا که می‌توانند تسهیلات لازم را برای زائران اربعین فراهم کنند. ایشان برای زیارت اربعین امسال، خطاب به مسئولان تأکید داشتند که راه زیارت اربعین را هموار کنند و از نزدیک شاهد بودم که ایشان تا چه میزان برای اربعین امسال اهمیت قائل هستند و نقش اربعین را در تقویت قدرت اسلام بسیار زیاد می‌دانند.







 ** 27 آبان ، سالروز شهادت مظلومانه "سردار عزیز شهید مهدی زین الدین" و برادر گرامی ایشان "شهید مجید زین الدین "

حرکت حیرت انگیز شهید مجید زین‌ الدین در مقابل عروس بی‌ حجاب
یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش میشد و قارقارقارقار باش میومد مدرسه و برمیگشت.

 یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و میروند، رسید به چراغ قرمز. ترمز زد و ایستاد .

 یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد:
 
 الله اکبر و الله اکــــبر ...

 نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب.

 اشهد ان لا اله الا الله ...
 
 هرکی آقا مجید و نمیشناخت غش غش میخندید و متلک مینداخت و هرکیم میشناخت مات و مبهوت نگاهش میکرد که این مجید چش شُدِه ؟!

 قاطی کرده چرا؟!

 خلاصه چراغ سبز شد و ماشینا راه افتادن و رفتن و آشناها اومدن سراغ مجید که آقا مجید ؟ چطور شد یهو؟ حالتون خوب بود که !

 مجید یه نگاهی به رفقاش انداخت و گفت :

 "مگه متوجه نشدید ؟

 پشت چراغ قرمز یه ماشین عروس بود که عروس توش بی حجاب نشسته بود و آدمای دورش نگاهش میکردن .

 من دیدم تو روز روشن جلو چشم امام زمان داره گناه میشه. به خودم گفتم چکار کنم که اینا حواسشون از اون خانوم پرت شه. دیدم این بهترین کاره !"

 همین!

 "برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین” (شادی روحشون صلوات)

خاطراتی از شهید بزرگوار

*جاده های کردستان آنقدر ناامن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگری بروی،مخصوصاًتوی تاریکی ،بایدگازماشین را می گرفتی،پشت سرت را هم نگاه نمی کردی.اما  زین الدین که همراهت بود،موقع اذان باید می ایستادی کنارجاده تانمازش را بخواند.اصلا ًراه نداشت. بعدازشهادتش یکی ازبچه ها خوابش رو دیده بود؛توی مکه داشته زیارت می کرده ،یک عده هم همراهش بوده اند.

 




امشب شهادتنامه عشاق امضاء میشود         فردا زخون عاشقان این دشت دریا میشود

امشب كنار یكدگر نشسته ال مصطفى         فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا میشود

امشب بود برپا اگر این خیمه ثاراللهى         فردا بدست دشمنان بركنده از جا میشود

امشب صداى خواندن قرآن بگوش آید ولى         فردا صداى الامان زین دشت برپا میشود

امشب كنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است         فردا خدایا بسترش آغوش صحرا میشود

امشب رقیه حلقه زرین اگر دارد بگوش                     فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا میشود

امشب به خیل تشنگان عباس باشد پاسبان         فردا كنار علقمه بیدست‏ سقا میشود

امشب گرفته در میان اصحاب اما خویش را         فردا عزیز فاطمه بى‏یار و تنها میشود

امشب سر سرّ خدا بر دامن زینب بود         فردا زینبین خولى و دیر نصارى میشود

خدا كند نرود امشب و سحر نشود         كه شام زینب غمدیده تیره ‏تر نشود

خدا كند نشود صبح این شب عاشورا     خدا كند كه سحرگاه جلوه‏ گر نشود



گر غم به دلت داری، غمخوار ابالفضل است
 دل را نده بر هر کس، دلدار ابالفضل است

مجموعه ی تقوا و، ایثار ابالفضل است
 در لشکر ثاراله، سردار ابالفضل است

آری ادبش را او از، ام بنین دارد
 صد خادم درباری، چون روح الامین دارد

از قامت او پیدا، روی پدرش باشد
 هر خصم فراری از، تیغ و سپرش باشد

نذر پسر زهرا، دستان و سرش باشد
 خورشید حسین است و، این هم قمرش باشد

شد ماه بنی هاشم، تنها لقب عباس
 مهتاب خورَد غبطه، بر خال لب عباس

تیغ و علمِ حق است، تیغ و علم عباس
 لرزه به جهان افتد، با هر قدم عباس

در پای نهال دین، چون ریخت دم عباس
 محشر به کف زهراست، دست قلم عباس

تا دست جدای او در، حشر عیان گردد
 هر عبد گنهکاری، بخشیده به آن گردد

ای کاش بیایم من، تا به حَرَمت ساقی
 بر مادر تو زهرا، دادم قسَمت ساقی

یک روز بمیرم من، زیر قدمت ساقی
 بنما نظری گردم، سیراب یمت ساقی

از باده ی تو امشب، مستم من و آشوبم
 سر بر در میخانه، از عشق تو می كوبم



تو را به دست گرفته به آسمان بدهد

گل محمدی اش را به باغبان بدهد

 

كه برگهای تو را یك به یك جدا كردند

بغل گرفته به زهرا تو رانشان بدهد

 

برید صوت تو را نیزه ی حسود كسی

به روی حنجره ات آمده اذان بدهد

 

تو را بریده بریده صداكند ... ولدَی

اگر كه هلهله ها یك كمی امان بدهد

 

بغل گرفته تو را و تن تو می ریزد

خودت بگو كه چگونه تو را تكان بدهد

 

بلند شو پدرت را به خیمه برگردان

وگرنه پیش تن زخمی تو جان بدهد

 

بلند شو به لبش بوسه دوباره بده

وگرنه بعد تو بوسه به خیزران بدهد



بر نیزه ها تلاوت خورشید دیدنی ست

قران کسی شنیده از این دلنوازتر؟

قرآن منم چه غم که شود نیزه ، رحل من

امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر

عشق توام کشاند بدین جا ، نه کوفیان

من بی نیازم از همه ، تو بی نیازتر

قنداق اصغر است مرا تیر آخرین

در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر

با کاروان نیزه شبی را سحر کنید

باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

علیرضا غزوه



آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه اجل آمد به میدان

 

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

 

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

 

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

 

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

 

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

 

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

 

ازرق کجا و شیر میدان خطرها

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

 

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

 

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند



طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها

یک روز میشود خودش از کریم ها

عبدلله حسین شدم از قدیم ها

دل میدهند دست عمو ها یتیم ها

طفل حسن شدم بغلت جا کنی مرا

تو هم عمو شدی گره ای وا کنی مرا

...

آهی که میکِشد جگر من ، مرا بس است

شوقی که سر زده به سر من ، مرا بس است

وقتی تو میشوی پدر من ، مرا بس است

یک بار گفتن پسر من ، مرا بس است

 از هیچ کس کنار تو بیمی نداشتم

از عمر خویش ، حس یتیمی نداشتم

...

دستی كریم هست كه نذر خدا شود

وقتی نیاز بود ، به وقتش جدا شود

از عمه ام بخواه كه دستم رها شود

هركس كه كوچك است ، نباید فدا شود؟

 باید برای خود جگری دست و پا كنم

با دست كوچكم سپری دست و پا كنم

...

دیگر بس است گرم دلِ خویشتن شدن

آماده ام كنید برای كفن شدن

حالا رسیده است زمان حسن شدن

آماده ی مبارزه ی تن به تن شدن

 یك نیزه ای نماند دفاع از عمو كنم؟!

یورش بیاورم ، همه را زیر و رو كنم؟!

...

آماده ام كه دست دهم پای حنجرت

تیر سه شعبه ای بخورم جای حنجرت

شاید كه نیزه ای نرود لای حنجرت

دشمن نشسته مستِ تماشای حنجرت

 سوگند ای عمو به دلِ خونِ خواهرت

تا زنده ام جدا نشود سر ز پیكرت

...

این حفره روی سینه ی تو ای عمو ز چیست؟

این زخم ِ روی سینه ی تو ارثِ مادریست

این جای زخم نیزه و شمشیرها كه نیست

بر روی سینه ی تو عمو جان جای پای كیست؟

 عبداللهت نمُرده ذبیح از قفا شوی

بر روی نیزه های شكسته فدا شوی

استاد لطیفیان



زیای برادر بگو چکارکنم
ناله از بی کسی خود نزنی

می شود تاکه زنده ام اینقدر
حرف دل واپسی نزنی
**
من نمردم که ایستاده ای و
مثل ابر بهاری می باری

همه رفتند با اجازه ی تو
تو نگفتی که خواهری داری
**
بعد پنجاه سال خواهر تو
آمده حرف آبرو بزند

به امید اجازه دادن تو
آمده زینبت که رو بزند
**
بچه ها بین خیمه منتظرند
و به دست خودم کفن شده اند

خون شیر است در رگ آن ها
هر دوتا هدیه های من شده اند
**
نا امیدم نکن برادر جان
چادر مادرم که یادت هست

قسمش را که رد نخواهی کرد
  آتش و معجرم که یادت هست
**
مادرم پشت در که یادت هست
هیزم و کوچه ها که یادت هست

به روی چادرش برادر جان
وای من رد پا که یادت هست
**
پس قسم می دهم اجازه بده
بچه هایم به پات سر بدهند

بچه هایم کمند می شد کاش
خواهرانت برات سر بدهند




تعداد صفحات : 4

 | 1 |  2 |  3 |  4 |