امشب شهادتنامه عشاق امضاء میشود         فردا زخون عاشقان این دشت دریا میشود

امشب كنار یكدگر نشسته ال مصطفى         فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا میشود

امشب بود برپا اگر این خیمه ثاراللهى         فردا بدست دشمنان بركنده از جا میشود

امشب صداى خواندن قرآن بگوش آید ولى         فردا صداى الامان زین دشت برپا میشود

امشب كنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است         فردا خدایا بسترش آغوش صحرا میشود

امشب رقیه حلقه زرین اگر دارد بگوش                     فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا میشود

امشب به خیل تشنگان عباس باشد پاسبان         فردا كنار علقمه بیدست‏ سقا میشود

امشب گرفته در میان اصحاب اما خویش را         فردا عزیز فاطمه بى‏یار و تنها میشود

امشب سر سرّ خدا بر دامن زینب بود         فردا زینبین خولى و دیر نصارى میشود

خدا كند نرود امشب و سحر نشود         كه شام زینب غمدیده تیره ‏تر نشود

خدا كند نشود صبح این شب عاشورا     خدا كند كه سحرگاه جلوه‏ گر نشود

شب عاشورا 

نزدیك شب عاشورا، امام حسین علیه السلام یاران خود را به گرد خود آورد، امام سجاد علیه السلام مى‏فرماید: من با اینكه بیمار بودم، نزدیك شدم ببینم پدرم به آنان چه مى‏گوید، شنیدم رو به اصحاب كرد و پس از حمد و ثنا فرمود:

«اما بعد و انى لا اعلم اصحابا اوفى ولا خیرا من اصحابى و لا اهل بیت ابر ولا اوصل من اهل بیتى فجزا كم الله عنى خیرا ... ».

برادران و پسران و برادر زادگان و پسران عبدالله بن جعفر و زینب علیها السلام به پیش آمدند و گفتند: براى چه این كار را بكنیم؟ براى اینكه بعد از تو زنده بمانیم؟ هرگز، خداوند آن روز را براى ما پیش نیاورد.

حضرت عباس علیه السلام به عنوان نخستین نفر سخنانى به این مضمون گفت، و بعد از او دیگران نیز چنین گفتند.

امام حسین علیه السلام به پسران عقیل رو كرد و فرمود:«اى پسران عقیل! كشته شدن مسلم علیه السلام بس است، پس شما بروید، من اجازه رفتن به شما دادم‏».

آنها عرض كردند: «سبحان الله!» آنگاه مردم درباره ما چه مى‏گویند، ما بزرگ و آقا و عموى خود را كه بهترین عموهایمان بود به خود واگذاریم و یك تیر باهم نینداختیم و یك نیزه و شمشیر به كار نبردیم، و ندانیم كه به سرشان چه آمد؟ نه هرگز ما چنین كارى نخواهیم كرد، بلكه ما جان و مال و زن و فرزند خود را فداى تو مى‏سازیم، و در ركاب تو مى‏جنگیم تا به هر جا رفتى ما نیز همراه تو باشیم.

«فقبح الله العیش بعدك‏».

در میان یاران غیر بنى هاشم، مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: آیا ما از تو دست برداریم؟ آنگاه ما چه عذر و بهانه‏اى در مورد حق شما به پیشگاه خدا ببریم؟ آگاه باش به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا نیزه به سینه دشمن بكوبم، و آنها را به شمشیر بزنم تا قائمه شمشیر در دستم مى‏باشد و گرنه سنگ به سوى آنها پرتاب كنم، سوگند به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا خدا بداند كه ما حرمت پیامبرش را درباره تو رعایت نمودیم و اگر مرا هفتاد بار در راه تو بكشند و بسوزاند و زنده كنند تا دم آخر با تو هستم تا چه رسد به اینكه یك كشتن بیش نیست، و آن كشتن در راه تو كرامتى است كه هرگز پایان ندارد.

پس از او «زهیر بن قین‏» برخاست و گفت: «سوگند به خدا دوست ندارم كشته شوم سپس زنده گردم، دوباره كشته شوم تا هزار بار و خدا به وسیله كشته شدن من از كشته شدن تو و جوانان از خاندانت جلوگیرى نماید».

گروهى از یاران نیز همین گونه سخن گفتند، امام از همه تشكر كرد و براى همه دعا نمود و به خیمه خود بازگشت. (1)

نیز روایت‏شده: امام حسین علیه السلام به یاران خود فرمود: خداوند جزاى خیر به شما عطا فرماید، و جایگاه آنها را در بهشت به آنان نشان داد، آنها در شب عاشورا مقام ارجمند خود را در بهشت دیدند، و به یقینشان افزوده شد، از این رو از شمشیر و نیزه و تیر، احساس درد و رنج نمى‏كردند و آنچنان در سطح بالائى از روحیه شهادت طلبى بودند، كه براى وصول به مقام شهادت از همدیگر پیشدستى مى‏كردند». (2)

امام سجاد علیه السلام مى‏فرماید: من شب عاشورا نشسته بودم و عمه‏ام نزد من بود و از من پرستارى مى‏كرد، در آن هنگام پدرم به خیمه خود رفت و جون (یا جوین) غلام ابوذر در نزد آنحضرت سرگرم اصلاح شمشیر آنحضرت بود و پدرم این اشعار را (كه حاكى از بى اعتبارى دنیا است) خواند:

یا دهر اف لك من خلیل كم لك بالاشراق و الاصیل من صاحب او طالب قتیل والدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الى الجلیل و كل حى سالك سبیلى

امام حسین این اشعار را دو یا سه بار خواند، من آن اشعار را شنیدم و مقصود امام را دریافتم، گریه گلویم را گرفت، اما خود را نگه داشتم و خاموش شدم و دانستم بلا فرود آمده است.

اما عمه‏ام زینب علیها السلام تا آن اشعار را شنید، مقصود را دریافت، نتوانست‏خوددارى كند، گریه كنان بى تابانه به حضور امام دوید و گفت:

«وا ثكلاه! لیت الموت اعدمنى الحیوه ...».

امام به او نگریست و فرمود: خواهر جان! شیطان صبر شكیبائى را از تو نرباید، این را گفت: قطرات اشك از چشمانش سرازیر گشت و فرمود:

«لو ترك القطا لنام‏».

زینب عرض كرد: واى بر حال من، تو ناگزیر خود را به مرگ سپرده‏اى،و بندهاى قبلم را گسته‏اى و بسیار بر من ناگوار و دشوار است، این را گفت و مشت بر صورت زد، دست بر گریبان برده و آن را چاك زد و بیهوش به زمین افتاد.

امام حسین علیه السلام برخاست و آب به روى خواهر پاشید، و او را دلدارى داد و فرمود: آرام باش اى خواهر، پرهیزگارى و شكیبائى را كه خدا بهره‏ات ساخته پیشه كن و بدانكه همه اهل زمین و آسمان میمیرند، و جز خدا هیچكس باقى نمى‏ماند جد و پدر و مادرم بهتر از من بودند، بردارم حسن علیه السلام بهتر از من بود (همه از دنیا رفتند) و من و هر مسلمانى باید به رسولخدا صلى الله علیه و اله و سلم اقتدا كنیم.

خواهرم تو را سوگند مى‏دهم بعد از كشتن من گریبان چاك مزن، روى خود را مخراش، امام سجاد علیه السلام مى‏فرماید: آنگاه پدرم، زینب علیها السلام را نزد من آورد و نشاند و خود به سوى یارانش رفت. (3)

(شب عاشورا امام بود كه زینب را دلدارى دهد و لى بعد از ظهر عاشورا چه كسى زینب علیها السلام را دلدارى داد؟!).

از وقایع شب عاشورا آنكه امام حسین علیه السلام و اصحابش مشغول دعا و تلاوت قرآن و نماز و مناجات بودند، به گونه‏اى كه در روایت آمده:

ولهم دوى كدوى النحل ما بین راكع و ساجد و قائم و قاعد.

همین آواى پر سوز كه از دلهاى پاكبازان و عاشقان خدا برمى‏خاست، باعث‏شد كه سى و دو نفر از سربازان دشمن تحت تاثیر قرار گرفته، همان شب به سپاه امام حسین علیه السلام پیوستند. (4)

شب عاشورا، امام حسین علیه السلام تنها از خیمه خود بیرون آمد و براى شناسایى به طرف بیابان رفت و به بررسى بلندها و گوداها و فراز و نشیبهاى بیابان پرداخت، نافع بن هلال مى‏گوید: من پشت‏سر امام به راه افتادم (تا اگر از ناحیه دشمن به او آسیب برسد از او دفاع كنم) امام فهمید و به من فرمود: براى چه بیرون آمده‏اى؟ عرض كردم: «از اینكه تنها بیرون رفتى پریشان شدم چرا كه لشكر این طاغوت، در همین نزدیكى است‏».

امام فرمود: براى بررسى فرازها و گودالهاى این بیابان آمده‏ام، تا هنگام حمله دشمن و حمله ما، میدان و كمینگاههاى میدان را بشناسم.

نافع مى‏گوید: سپس امام بازگشت و دستم را گرفت و فرمود: همان واقع مى‏شود و وعده خدا خلاف ناپذیر است!! سپس به من فرمود: «آیا نمى‏خواهى شبانه بین این دو كوه بروى و جان خود را از این گیر و دار نجات دهى؟».

نافع تا این سخن را شنید، روى دو پاى امام افتاد و بوسید و با سوز و گداز مى‏گفت: «مادرم به عزایم بنشیند (كه بروم) شمشیرم معادل هزار درهم، و اسبم نیز معادل هزار درهم است، خداوند افتخار همسوئى با تو را به من عطا كرده، از تو جدا نگردم تا در راه تو قطعه قطعه شوم‏».

سپس امام به خیمه زینب علیها السلام وارد شد، نافع در مقابل خیمه در انتظار امام ایستاد، شنید زینب به برادر مى‏گوید: آیا اصحاب خود را امتحان كرده‏اى، من ترس آن دارم كه هنگام خطر تو را تنها بگذارند.

امام فرمود: «سوگند به خدا آنها را آزمودم دیدم همه آماده و استوار هستند و همانند اشتیاق كودك به پستان مادرش، اشتیاق به مرگ دارند».

نافع مى‏گوید: وقتى كه این سخن از زینب علیها السلام شنیدم، گریه كردم، و نزد حبیب بن مظاهر آمدم و آنچه را شنیده بودم به او گفتم.

حبیب گفت: سوگند به خدا اگر انتظار فرمان امام نبود هم اكنون با شمشیر به سوى دشمن حمله مى‏كردم.

گفتم: من گمان مى‏برم بانوان حرم با حضرت زینب علیها السلام این گونه سخن بگویند و پریشان گردند، مناسب است كه اصحاب را جمع كنى و نزد خیمه زینب علیها السلام برویم و با گفتار خود، قلب آنها را گوارا و استوار سازیم.

حبیب، اصحاب را جمع كرد، و سخن نافع را به آنها گفت، همه گفتند: اگر انتظار فرمان امام نبود، هم اكنون به دشمن حمله مى‏كردیم، چشمت روشن و خاطرت آرام باشد كه ما استوار هستیم.

حبیب براى آنها دعا كرد، و با هم كنار خیام بانوان آمدند و صدا زدند: «اى گروه بانوان و حرم‏هاى رسولخدا صلى الله علیه و اله و سلم این شمشیرهاى جوانمردان شما است كه سوگند یاد كرده‏اند در غلاف نكنند مگر اینكه گردن دشمنان را بزنند، و این نیزه‏هاى جوانان شما است كه قسم خورده‏اند به زمین نیفكنند مگر اینكه به سینه‏هاى دشمن فرو كنند».

بانوان با گریه و ندبه از خیمه‏ها بیرون آمدند و گفتند: «اى پاكبازان، از حریم دختران رسولخدا و بانوان منسوب به امیر مؤمنان علیه السلام حمایت كنید و دریغ منمائید».

اصحاب همه صدا به گریه و شیون بلند كردند (كه آرى ما عاشقانه از شما حمایت مى‏كنیم و اشك شوق مى‏ریزیم). (5)

از وقایع شب عاشورا اینكه امام حسین علیه السلام فرزندش على اكبر را با سى سواره و بیست پیاده براى آب آوردن (به سوى فرات) فرستاد، آنها در شرائط بسیار خطرناك رفتند آب آوردند، امام به یاران فرمود: «برخیزید و از آب بنوشید و وضو بسازید و غسل كنید و لباسهاى خود را بشوئید تا كفن شما باشند». (6)

نیز در مقاتل نقل شده:امام حسین علیه السلام برادرش عباس علیه السلام را (شب تاسوعا یا عاشورا) با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده براى آوردن آب، روانه فرات كرد، بیست مشك همراه آنها بود، آنها در تاریكى شب خود را به آب فرات رساندند عمرو بن حجاج فرمانده نگهبانان آب فرات وقتى كه آنها را شناخت به آنها گفت: حق آشامیدن آب دارید ولى حق بردن آن را ندارید.

عباس علیه السلام و همراهان، مشكها را پر از آب كرده و روانه خیام شدند، دشمنان سر راه آنها را گرفتند و جنگ سختى درگرفت، جمعى از دشمنان كشته شدند، ولى از اصحاب عباس علیه السلام كسى كشته نشد، و آنها مشكهاى آب را به خیمه رسانیدند، امام حسین علیه السلام و سایر اهلبیت علیه السلام از آن آب آشامیدند.

«فلذا سمى العباس سقاء».

امام حسین علیه السلام به اصحاب فرمود: خیمه‏هاى خود را نزدیك هم كنند و خیمه‏هاى مردان را در جلو خیمه‏هاى زنان قرار دهند، و در پشت‏خیمه‏ها گودالى كندند و هیزم و نى در آن ریختند و آتش افروختند تا لشكر دشمن نتواند از پشت‏خیمه‏ها به سوى خیمه‏ها هجوم بیاورد. (7)

امام در نزدیك سحر شب عاشورا، در سرا پرده مخصوص بدن خود را نوره كشید كه آن را با بوى مشك معطر كرده بودند، در آن وقت بریر بن خضیر و عبدالرحمان كنار آن خیمه به نوبت ایستاده بودند كه بعدا خود بدنشان را پاك و خوشبو سازند، بریر با عبدالرحمان شوخى مى‏كرد، عبدالرحمان به او گفت: امشب هنگام شوخى نیست:

بریر گفت: قوم من مى‏دانند كه من نه در جوانى و نه در پیرى هل شوخى نبوده‏ام، اكنون كه مى‏بینى شادى مى‏كنم از این رو است كه مى‏دانیم شهید مى‏شودم و بعد از شهادت، حوریان بهشت را در بر خواهم گرفت و از نعمتهاى بهشت بهره‏مند مى‏شوم. (8)

از حضرت زینب علیها السلام نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خیمه برادرم حضرت عباس علیه السلام رفتم دیدم جوانان بنى‏هاشم به دور او حلقه زده‏اند و او مانند شیر ضرغام با آنها سخن مى‏گوید، و به آنها مى‏فرماید: «اى برادرانم و اى پسر عموهایم! فردا هنگامى كه جنگ شروع شد، نخستین كسانى كه به میدان رزم مى‏شتابد، شما باشید، تا مردم نگویند: بنى هاشم جمعى را براى یارى خواستند، ولى زندگى خود را بر مرگ دیگران ترجیح دادند ...».

جوانان بنى هاشم پاسخ دادند: «ما مطیع فرمان تو مى‏باشیم‏».

حضرت زینب علیها السلام مى‏گوید: از آنجا به خیمه «حبیب بن مظاهر» رفتم دیدم با یاران (غیر بنى هاشم) جلسه مذاكره تشكیل داده و به آنها مى‏گوید: «فردا وقتى كه جنگ شروع شد، شما پیشقدم شوید و نخست به میدان بروید، و نگذارید كه یك نفر از بنى هاشم، قبل از شما به میدان برود، زیرا كه بنى هاشم، از سادات و بزرگان ما مى‏باشند ...».

اصحاب گفتند: «سخن تو درست است‏» و به آن وفا كردند. (9)

هنگام سحر شب عاشورا، امام حسین علیه السلام اندكى خوابید و بیدار شد، و به حاضران فرمود: در خواب دیدم، سگانى به من روى آوردند تا مرا بدرند، در میان آنها سگى دو رنگ دیدم كه از همه بر من سخت‏تر بود، و گمان دارم كشنده من از میان دشمن، مردى مبتلا به پیسى است، باز در عالم خواب رسولخدا صلى الله علیه و اله و سلم را با جمعى از اصحاب دیدم، فرمود: «اى پسرك من، تو شهید آل محمد هستى، و اهل آسمانها از آمدن تو شادى مى‏كنند و امشب افطار تو در نزد من باشد، تاخیر مكن، این فرشته‏اى است كه از آسمان فرود آمده تا خون تو را بگیرد و در شیشه سبزى نگهدارد».

این خوابى را كه دیده‏ام حاكى است كه اجل نزدیك است و بدون شك هنگام كوچ كردن فرا رسیده است. (10)