بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر كن 

بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر كن
 بزرگی كن شبی را سر در این بیت محقر كن
 ستاره هر چه باشد می فزاید جلوه ی مه را
 بتاب ای ماه و دامان من امشب پر ز اختر كن
 اگرغنچه بخندد، باز گردد، گل شود، غم نیست
 نظر ای باغبان بر غنچه ی نشكفته پرپر كن
 اگر چه پای تو بر دیده ی گل ها بود، اما
 بیا ویرانه یی را هم به بوی خود معطر كن
 زبان را نیست نیرویی كه گویم، عمه ممنونم
 تو بگشا لعل لب، از او تشكر جای دختر كن
 نه جای تو، نه جای عمه، نه جای من است اینجا
 مرا همره ببر زین جا و، همبازی اصغر كن.      

 

مسلم، در كوفه

فلق با تیغ آذر،خیمه شب را زهم بدرید و... شب، دامان خود برچید خبر در گوشهاى كوفیان پیچید كه مسلم، افسر جانباز و پیشاهنگ این نهضت پیام انقلاب عدل را با خویش آورده است. و مشتاقان،بسان موج خشم آلود اما طالب و مشتاق به سوى خانه مسلم، روان گشتند. درون چشمهاشان اشگهاى شوق و جانها، تشنه آزادى و دلها پر از شادى هزاران دست گرم شیعیان در دست مسلم بود و بیعت تا غروب، آن روز بر پا بود. طرفداران حق، چون حلقه، پیرامون این رهبر شعور و شور، اندر سینه و در سر و گاهى دیدگان از اشگ شوق یاوران، تر بود.

شیعیان، دسته دسته به خانه مختار مى‏آمدند و با مسلم دیدار و بیعت مى‏كردند و مسلم هم نامه امام حسین(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏خواند.

در یكى از همین دیدارها «عابس بن شبیب شاكرى‏» برخاست و پس از ستایش خداوند، خطاب به مسلم گفت:

«من از مردم چیزى نمى‏گویم و نمى‏دانم كه در دلها چه دارند و تو را به آنها مغرور نمى‏كنم. من از خود و آمادگى خودم به تو خبر مى‏دهم. به خدا سوگند! اگر بخوانید، شما را اجابت مى‏كنم و در ركابتان با دشمنانتان مى‏ستیزم و در راه شما با شمشیرم كارزار مى‏كنم تا با شهادت، خدا را ملاقات كنم; و از این كار،فقط پاداش الهى را مى‏طلبم.»

پس از او دلیر مردى دیگر، كهنسال و جوان دل برخاست، به نام «حبیب‏بن مظاهر» و گفت: (خطاب به عابس)

«رحمت‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با سخنى كوتاه و گویا بیان كردى. به خداى یكتا سوگند، عقیده و موضع من نیز همچون تو است.» (10) و كسان دیگر هم برخاسته و اعلام وفادارى و آمادگى براى فداكارى كردند.

«از آن پس، دست‏بود و دست كه پیمان با سخنگوى «حسین‏بن على‏» مى‏بست.»

روز به روز بر تعداد هواداران امام حسین(ع) كه با نماینده‏اش مسلم،بیعت مى‏كردند افزوده مى‏شد تا این كه پس از چند روز، به هزاران نفر مى‏رسید. (11)

با وجود این همه بیعتگران‏جان بر كف و انقلابیهاى آماده براى هرگونه فداكارى در راه حمایت‏حسین(ع) و بر انداختن كومت‏یزید، مسلم‏بن عقیل، طى نامه‏اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بیان شرایط و زمینه مساعد براى نهضت از امام خواست كه به سوى كوفه بشتابد. در نامه‏اى كه به امام نوشت،چنین بیان كرد:

«نامه‏هاى فرستاده شده، راست‏بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم كوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدایند. هم اكنون هیجده هزار نفر، با من بیعت كرده‏اند و آماده فداكارى در ركاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى كوفه حركت كن!»این نامه را كه مسلم،بیست‏و هفت روز پیش از شهادتش به امام حسین(ع) نوشت، توسط «عابس‏بن شبیب شاكرى‏» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه‏هاى دیگرى هم كوفیان به امام نوشتند و با گزارش این كه صدهزار شمشیر براى یارى تو آماده است،از آن حضرت خواستند كه در آمدن به كوفه شتاب كند. (12)

كنون مسلم، نگینى در میان حلقه انبوه یاران است حضورش مایه دلگرمى امیدواران است شكوه و هیبتى دارد، میان كوفیان جایى و محبوبیتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لكه‏هاى ذلت و ننگ است كلام از شور جانسوز حقیقتهاست، ز «رفتن‏» ها و «ماندن‏» هاست. ولى دوران آن كم بود و كم پایید، تمام شعله‏ها ناگه فرو خوابید...

والى كوفه «نعمان بن بشیر» بود كه از جانب معاویه و پس از او از سوى یزید به این سمت،گماشته شده بود. وقتى از تجمع‏مردم كوفه، پیرامون مسلم و بیعت‏با او آگاه شد، در یك سخنرانى مردم را تهدید كرد و آنها را از رفت‏وآمد پیش مسلم‏بن عقیل و شنیدن حرفهایش اكیدا نهى كرد; اما انقلابیون كوفه كه دل به مهر حسین(ع) سپرده و دست‏بیعت‏با نماینده‏اش مسلم داده بودند براى سخنان تهدیدآمیز او ارزشى قائل نشدند.

یكى از هم‏پیمانان بنى‏امیه به نام عبدالله‏بن مسلم بن ربیعه حضرمى پس از او برخاست و با سخنانى خواستار آن شد كه با مخالفان با شدت عمل بیشترى برخورد كند، چرا كه برخوردى این‏گونه كه از موضع ناتوانى و ضعف است فتنه مسلم را نمى‏تواند بخواباند. با اوجگیرى نهضت نیمه مخفى مسلم در كوفه گزارشهاى تندى به شام و نزد «یزید» فرستاده مى‏شد. از جمله همان عبدالله حضرمى، كه از او یاد شد،طى نامه‏اى براى یزید این گونه نوشت: «مسلم‏بن عقیل به كوفه آمده و شیعه به نفع حسین‏بن على با او بیعت كرده‏اند. اگر به كوفه نیاز دارى، مرد نیرومندى براى سركوبى شورشیان و اجراى فرمانت‏بفرست، چرا كه نعمان‏بن بشیر، مردى ناتوان است‏یا خود را ضعیف مى‏نمایاند....»

یزید براى حفظ سلطه و حاكمیت‏بر كوفه عنصر ناپاك و سفاك و خشنى همچون «عبیدالله بن زیاد» را كه حاكم بصره بود، انتخاب كرد. «ابن‏زیاد» با حفظ سمت، والى كوفه نیز شد. ماموریت ابن‏زیاد آن بود كه به كوفه برود و مسلم را دستگیر كند و سپس او را محبوس یا تبعید كند، یا به قتل برساند. (13)

ابن زیاد،با اجازه و اختیارهاى نامحدودى براى قلع‏وقمع و كشتار و فرونشاندن آتش مبارزات، مخفیانه و با قیافه‏اى مبدل و نقابدار به هنگام شب وارد كوفه شد و مراكز قدرت را، با عملیاتى شبیه كودتا به دست گرفت.

ابن زیاد قبل از آمدن به كوفه در بصره سخنرانى كرد و براى این كه در غیاب او هیچ‏گونه حادثه و شورشى پیش نیاید،ضمن تهدیداتى كه نسبت‏به مردم نمود، برادر خودش را كه عثمان نام داشت، به جاى خود گماشت و خود به كوفه رفت. (14)

مردمى كه با مسلم بیعت كرده و در انتظار آمدن حسین بن على(ع) به كوفه بودند، با ورود ابن‏زیاد به كوفه، وضعى دیگر پیدا كردند. فردا صبح كه مردم براى نماز جماعت‏به مسجد آمدند،ابن‏زیاد از دارالاماره بیرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... امیرالمؤمنین یزید، مرا فرمانرواى شهر و این مرز و بوم و حاكم بر شما و بیت‏المال قرار داده است و به من دستور داده كه با ستمدیدگان،انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نیكى كنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشیر و تازیانه رفتار كنم. پس هر كس باید بر خویش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل‏روشن مى‏شود; به آن مرد هاشمى (مسلم‏بن عقیل) هم برسانید كه از خشم و غضب من بترسد.» (15)

از این پس، مجراى بسیارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن‏زیاد، رؤساى قبایل و محله‏ها را طلبید و برایشان صحبتهاى تهدیدآمیز كرد و از آنان خواست كه نام مخالفان یزید را به او گزارش دهند،و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت. (16)

حزب اموى، كه مى‏رفت‏بساطش نابود و برچیده گردد،دیگر بار، جان گرفت و آن تهدیدها و تطمیع‏ها و فریبكاریها و تبلیغهاى دامنه‏دار، تاثیر خود را بخشید و والى جدید، توانست‏با قدرت و قوت و با تمام امكانات جاسوسى و خبرگیرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگیریها و خشونتها و برخوردهاى تندى كه انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت.

مرگ سرخ

كشتن مسلم را به «بكربن حمران احمرى‏» سپردند، كسى كه در درگیریها از ناحیه سر و شانه با شمشیر مسلم‏بن عقیل مجروح شده بود. مامور شد كه مسلم را به بام «دارالاماره‏» ببرد و گردنش را بزند و پیكرش را بر زمین اندازد.

مسلم را به بالاى دارالاماره مى‏بردند، در حالى كه نام خدا بر زبانش بود، تكبیر مى‏گفت، خدا را تسبیح مى‏كرد و بر پیامبر خدا و فرشتگان الهى درود مى‏فرستاد و مى‏گفت: خدایا! تو خود میان ما و این فریبكاران نیرنگ‏باز كه دست از یارى ما كشیدند، حكم كن!

جمعیتى فراوان، بیرون كاخ، در انتظار فرجام این برنامه بودند. مسلم، چون كوهى استوار،مصمم و مطمئن، دریا دل و شكیبا، بر فرار قصر خیانت و ستم بود. نگاهش به افق حقیقت‏بود، و به راه پاك و خونینى كه هزاران شهید، جان خود را در آن راه به خداوند هدیه كرده‏اند.

شكوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سكوى شهادت و معراج، دیدنى بود. گرچه آنان، این قهرمان اسیر و دست‏بسته را با تحقیر و توهین براى كشتن به آن بالا برده بودند، لیكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چیز دیگرى است كه دیده‏هاى بصیر و دلهاى آگاه، شكوهش را مى‏یابند. مسلم را رو به بازار كفاشان نشاندند. با ضربت‏شمشیر، سر از بدنش جدا كردند، و... پیكر خونین این شهید آزاده و شجاع را از آن بالا به پایین انداختند و مردم نیز هلهله و سروصداى زیادى به پا كردند.